تبلیغات
Other sky - داستان مینا
چهارشنبه 27 خرداد 1388

داستان مینا

   نوشته شده توسط: جولی    نوع مطلب :داستان های زندگی ،

    الان من 25 سالمه و توی بهترین ماه پاییز یعنی آبان می رم توی 26 سال. سال 81 من ترم دوم دانشگاه بودم که با حامد آشنا شدم . حامد همسایه دوست پسر خواهرم بود. منو خواهرم توی یک دانشگاه درس می خوندیم. خواهرم 1 سال از من بزرگتر. یک هفته بعد از آشناییمون، با حامد دوست شدم . خیلی مردد بودم با هاش دوست بشم یا نه چون تا حالا با هیچ پسر دوست نشده بودم. از طرفی هم دوست پسر خواهرم و خواهرم خیلی می گفتن که حامد پسر خوبیه و... حامد هم دانشجوی ترم دوم شهرستان بود. خلاصه با هم دوست شدیم. من عاشقش شده بودم . خیلی دوسش داشتم . حامد پسر خوبی بود . ولی دوست نداشت که من اینقدر دوسش داشته باشم. می گفت من دوست ندارم که کسی بهم وابسته یا دلبسته بشه و از این جور حرفها... روزهای خیلی خوبی رو داشتیم. جون دانشجوی شهرستان بود 2 هفته یک بار اونم فقط نیم ساعت همدیگرو می دیدیم. من هم که عاشقش بودم و دوست نداشتم که اذیتش کنم اصرار نمی کردم که مبادا ناراحت بشه و موقعیتش توی خونه خراب بشه. یکی دو ماه بعد از دوستیمون گفت که دختره توی دانشگاهشون عاشقشه و در ضمن خیلی هم پولداره. حاضره به خاطر حامد هر کاری بکنه . حتی حاضره تمام دارائیشو به اسم حامد بکنه...! بعد هم گفت دختر خالش دوسش داره و توی فامیل همه می دونن. می دونست من عاشقشم ولی باز به از این جور می زد. منم هر روز بیشتر عاشقش می شدم و یه جورایی می پرستیدمش. هر هفته که می اومد تهران می رفتم دنبالش. و وقتی هم که می خواست بره کلی خوراکی براش می خریدم. خلاصه همه زندگیم شده بود حامد. هر روز منتظر زنگش بودم و دلم هر لحظه بیشتر براش تنگ می شد. چه شبهایی که از دلتنگی گریه کردم و به روی حامد نیاوردم. البته می دونست که من چقدر دوستش دارم. حتی دوستای دانشگاهیش هم فهمیده بودن. جریان دختر خالش و اون دختر پولداره هم ادامه داشت و هر روز سر یه موضوع سرم داد می زد و گوشی روقطع می کرد. تا پنچ شش ساعت خبری ازش نبود(آخه تقریبا 2 ساعت یک بار با هم حرف می زدیم) . 7 ماه بعد از دوستیمون بهم گفت می خوام 2 ماه بهم زنگ نزنی تا من بتونم درست تصمیم بگیرم که بین تو و دختر خالم کی رو انتخاب کنم... برای یه دختر که عاشق خیلی سخته که این چیزهارو قبول کنه ولی من قبول کردم ولی باز بااین حال 3 یا 4 روز یک بار بهش زنگ میزدم چون نمی تونستم صداشو نشنوم. همه کاری براش می کردم . عین پروانه دورش می گشتم مبادا آب توی دلش تکون بخوره. همه دوستاش به من و حامد حسودیشون می شد.1 سال بعد فهمیدم بهم دورغ گفته هم تاریخ تولدش رو هم سال تولدش رو . فهمیدم که 1 و دو ماه از من کوچکتره ...

     با دختر پولداه هم بهم زده و دختر خالش هم به خاطر من گذاشته کنار و با فامیل در افتاده که من یکی دیگه رو می خوام. چند سال گدشت و من بیشتر دوسش داشتم و اون هم برای خودش عشق و حال می کرد. حتی یه روز گفت که بچه ها توی شهرستان دختر آوردن و اگه من نرم خیلی بد می شه و از این چیزا....

    فهمیده بودم توی این چند ساله خیلی بهم دروغ گفته . آدم مرموزی بود. ولی من نمی فهمیدم . با هزار خواهش و التماس رفتم سر کار. اجازه نمی داد با دوستام برم بیرون . یا اگه 5 دقیقه دیر می رسیدم کلی باهام دعوا می کرد و حرفهای بد می زد و... آخه اعتقاد شد توی زندگی باید حرف حرف مرد باشه زن فقط بگه چشم (مرد سالاری )

    2 سال بعد به مامانم گفتم و بدبختیم شروع شد نه به خاطر مامانم به خاطر برادرم یه چیزایی فهمیده بود. کلی دعوا داشتیم. شده بودم یه آدم افسرده و گوشه گیر همه نگرانم بودن قلب درد گرفته بودم کارم رسیده بود به قرص قلب و آرامبخش و نوار قلب و تست ورزش و ... درسهای دانشگاهمو نمی خوندم هر ترم یکی دو تا درس می افتادم و روحیه ام حسابی خراب شده بود.حدود 1 سال و نیم هم سر این موضوع باداداشم حرف نمی زدم.

    هر دفعه یه اتفاقی می افتاده و موضوع دختر خالشو می کشید وسط و می گفت که عاشقشه و دوسم داری به خاطر من خودکشی کرده و بوسش کردم و هزار تا حرف دیگه. اگه بخوام براتون بگم میشه « سریال نرگس 2 » . فقط اینو بگم که هرروزم شده بود گریه و دعوا و داد و بیداد و قهر و منت کشی و حرف بد زدن و حتی یه 2 بار هم زد توی گوشم...

    پارسال یه روز رفتیم سینما توی سینما همش موبایلش زنگ می خورد ولی خواب نمی داد. نمی گذاشت من ببینم ولی از اونجایی که ما دخترا خیلی « تیز» هستیم شماره تلفن رو حفظ کردم اومدم خونه زنگ زدم شماره تلفن. دیدم یه دختره برداشت آمارشو گرفتم توی جاده بود داشت می رفت دانشگاه . دانشجوی همون شهری بود که حامد درس می خوند. اسمش هم سحر بود . بعد زنگ زدم به حامد گفتم شماره تلفن رو بده می خوام ببینم کی بوده؟ شماره رو داد ولی اشتباهی ... منم قاطی کردم و دعوامون شد گفت از قصد اشتباه ندادم . گفتم کیه هزار تا دروغ آورد گفت دوست دختر بچه هابوده و توی مهمونی بودن و... خلاصه قاطی کرد چون کم آورده بود گفت زنگ بزنم به عباس (یکی از دوستاش) ببینم جریان چی بوده؟؟؟؟؟

 فقط اینو بگم که تا امروز قضیه سحر برای من هنوز معلوم نشده.

    اینم بگم که حامد خیلی به من شک داشت. وقتی گریه می کردم و دوستام می فهمیدن که سر این دعوامون شده که مثلا من موبایلمو دیر جواب دادم اعصابشون خورد می شد و می گفتن حامد نمی فهمه که تو شیطونی نمی کنی . توی دامن تو باید نماز بخونه...

      ولی من دوسش داشتم . قضیمون هم جدی شده بود یعنی ازدواج . منم که فکر می کردم حامد همون کسیه که من می خوام . از دستش ناراحت نمی شدم ولی زیاد دلخور می شدم. یه روز که خیلی ازش ناراحت بودم بهش گفتم اینقدر منو اذیت نکن . به همه چیز می رسی اون وقت من دیگه نیستم ها... خندید و گفت محال تو نباشی مگه می شه؟؟؟؟هر کاری می خواست می کرد و می گفت مریم هست...!!!

     تا این که اردیبهشت ماه امسال ، بعد از 4 سال گفت که قضیه دختر خالش دروغ بوده . (البته قبلش بایدبگم که هر دفعه می رفتن خونه خالش اینا ما با هم دعوامون می شد سر دختر خالش از عید و سیزده بدر گرفته تا شب یلدا و شمال رفتن تا.... عاشورا تاسوعا هزار تا جای دیگه) من توی این چهار سال هر کاری که حامد می کرد دروغهایی که می گفت گذاشتم به حساب این که بین چند نفر از جمله دختر خالش منو انتخاب کرده. ولی فهمیدم دورغ بوده. اصلا دختر خالش با این آدم کاری نداشته.... همش توهم بوده .

      رابطمون روز به روز از طرف من کمرنگ تر می شد و از طرف حامد پر رنگ تر. دیگه ازش خسته شده بودم. کلافم می کرد یاد دروغهاش که می افتادم اعصابم خورد می شد. یاد این که به من می گفت به من زنگ نزن تا خودم بهت زنگ بزنم(اگر زنگ می زدم دعوا مون می شد) خالم اینا اومدن خونمون تا راجع به ماها (حامد و دختر خالش) صبحت کنن که چی کار باید بکنیم....

    تمام رویاهامو خراب کرده بود . احساساتم زیر سئوال رفته بود. خلاصه حسابی داغون بودم.

     من توی یه شرکت تبلیغاتی کار می کنم مسئول سازمان آگهی های یکی از کمپانی های بزرگ خارجی هستم. توی یکی از مراسم هایی که توی هتل استقلال داشتیم یکی از کسانی رو که باهاش تلفنی کار می کردم و دیدم . خیلی رابطمون خوب و به قول معروف سالم بود.اسمش امیر بود. خیلی با هم خوب بودیم و محال بود توی روزنامشون من یه تاریخ رزرو بخوام و بهم نده... توی شرکت همه دوسش داشتن . خیلی پسر مودب و خوبی بود. رابطه کاری خیلی خوب ولی سالمی داشتیم. توی تیر ماه من و حامد خیلی با هم دعوا می کردیم.. و توی روحیه من خیلی تاثیر گذاشته بود. اواخر تیر ما عروسی خواهر امیر بود منم دعوت کرده بود که برم .عروسی شمال بود. راجع به این که چه کادویی برای خواهرش بخره و اونو خوشحال کنه حرف می زدیم تا این که گفت من ازت خوشم اومده . 40 روزه (از همون مراسمی که توی هتل استقلال داشتیم ) که به یادت و صدات روزهامو می گذرونم. عاشقم شده بود بهش گفتم آقای .... من دوست پسر دارم. نمی تونم. خیلی ناراحت شد زد زیر گریه . همش بهش دلداری می دادم . حالش خیلی بد شده بود کارش به بیمارستان کشید. تا صبح داشت گریه می کرد. توی عروسی خواهرش اصلا حوصله نداشت همش زنگ می زد و بغض داشت.

    حسهای عجیبی داشت. از اون آدمهایی بود که با این که ازت دوره ولی می تونه بیاد پیشت و تو خیلی خوب می تونی وجودش رو کنار خودت حس کنی.

    دعواهای من و حامد بیشتر شده بود. از حامد خسته شده بودم و امیر آرومم می کرد. توی شرکت اونا همه منو دوست داشتن. خیلی باهم خوب شده بودیم. هر وقت من دلم می گرفت و گریه می کردم امیر منو دلداری می داد و بعضی وقتا هم من اونو دلداری می دادم. هر شب تا صبح حرف می زدیم. باهاش که حرف می زدم خیلی آروم می شدم. ولی دیگه خسته شده بودم . بهش هم گفته بودم من آدمی نیستم که بتونم همزمان با 2 نفر دوست باشم.

    یه روز داشتم با امیر حرف می زدم که حامد اومد پشت خطم . از اونجایی که ازش می ترسیدم امیرو قطع کردم و با حامد حرف زدم. حسابی قاطی کرده بود که دارم با کی حرف میزنم. منم عصبانی شدم و از اونجایی که از دستش هم ناراحت بودم گفتم داشتم با یکی از خواستگارهام حرف می زنم... حامد قاطی کرد و خدا اون روز و واستون نیاره. زنگ زد به مامانم که دختر شما فلان و من بمیرم نمی گیرمش و ... هزار تا وصله ناجور دیگه. (در ضمن اینم بگم که امیر از من خواستگاری هم کرده بود منتظر جواب من بود.)

    گفت می رم روزگارشو سیاه می کنم و برادر حامد هم زنگ زد گفت می رم پسره رو می کشم . هر چی خواهش و التماس که بابا اون فقط یه خواستگاره ولی انگار نه انگار...

    خلاصه برای این که کاری با امیر نداشته باشن و نرن دم شرکتشون و آبروریزی کنن، سعی کردم به امیر کمتر زنگ بزنم و اونو اذیت نکنم.

   با شوهر یکی از دوستامون که 10 سال ازمون بزرگتر بود حرف زدیم . با یکی از دوستای حامد هم حرف زدیم و من تمام حرفهامو زدم . همشون میگن حق با مریم ولی باید کوتاه بیاد و حامد و ببخشه. من دیگه از حامد خسته شدم. هر وقت با دوستام می خوام برم بیرون بهم گپر میده و منم ترجیح می دم نرم تا اعصابم خورد نشه. شک کردنهاش بیشتر شده. ولی میگه بهت شک ندارم .
 
    من عاشق امیر شده بودم. صداشو نمی شنیدم خوابم نمی برد. آرومم می کرد. از دنیای پر و دعوا و عصبانیت حامد به دنیای امیر پناه آورده بودم. هر چی حامد عاشق من می شد من به امیر علاقه مند تر می شدم. امیر هم همین طور ولی از این که حامد منو اذیت می کرد ناراحت بود.

    تا اینکه آخرای مرداد رفتم دفتر امیر. تماسهای تلفنیمون هم کمتر شده بود چون نمی خواستم اذیتم کنه. رفتم دفترشون تا باهاش آشتی کنم آخه روز قبلش قاطی کرده بود و مثلا قهر بود... ولی منو از دفتر بیرون کرد و گفت دیگه نمی خوام بینمت . از زندگی من برو بیرون... هر چی بهش گفتم چته چی شده هیچی نگفت. دیگه نه جواب تلفن هامو می داد نه جواب smsهامو . دفترشون هم که زنگ می زدم منشیش با ادبی تمام می گفت نیست. در صورتی که می دونستم دفتره.

      خلاصه روزگارم شده بود گریه و زاری . از اون طرف هم حامد فکر می کرد قضیه امیر فقط یه خواستگاری ساده بوده و وقتی امیر و حامد با هم حرف زدن ، امیر خودشو کشیده کنار و رفته و حامد الان پیروز این میدون. از مرداد تا حالا هر چی با امیر اصرار می کنم که چرا این کارو کرد جوابمو نمده . براش maile زدم، پیغام گذاشتم، smsزدم ولی نه تنها جواب نداد بلکه خطشو عوض کرد حتی خونش هم عوض کرد تا من شماره خونش رو نداشته باشم.

      توی شهریور ماه رفتم دفترشون که بهش بگم برای مامانم دعا کنه چون مامانم قلبشو داشت عمل می کرد. (چون واقعا قلب پاکی داشت) ولی ... زنگ زد به حامد و گفت من رفتم اونجا... بعد هم زنگ زد به من گفت از زندگی من برو بیرون من دوست دختر پیدا کردم و نمی خوام بهش خیانت کنم....

     هر روز کارم شده بود دعوا و گریه و زاری . الان هم همین جوری هستیم (من و حامد) حامد میگه تو با من ازدواج کن بعدا شاید دوسم داشته باشی . شاید علاقت برگشت. الان حامد سربازیه تا 1 سال دیگه تموم می شه. حرف زدن راجع به آینده فکرم رو می ریزه به هم. عصبیم می کنه.

نمی تونم به آدمی که 4 سال ، بهترین دوران زندگیمو ازم گرفته و با دروغ منو نگه داشته زندگی کنم.

 امیر هم دیگه حتی جواب تلفن های کاریمو نمی ده . میگه من به خاطر تو این کارو کردم . بر دنبال زندگیت.....هر وقت زنگ می زنم بهش تا صدامو می شنوه گوشیرو قطع می کنه.

چند روز پیش رفتم دفتر امیر تا نوشتهامو بهش بدم و باهاش حرف بزنم شاید بتونم دلمو راضی کنم و برای همیشه برم دنبال زندگیم. ولی حتی نزاشت بیام تو دم در نوشته هارو گرفت و گفت برو فردا با هم حرف می زنیم. 2 روز بعد با کلی خواهش ، گفت این توهمات و آرزوهای محال رو از ذهنت بیرون کن من دیگه تو رو نمی خوام ...

حامد هم که هر روز اشک منو در می آره. سر کوچکترین چیزی باهاش دعوام می شه. هر روز گریه گریه... به خدا خودمم دیگه خسته شدم. نمی دونم خدا چرا باهام این کارو کرد شاید چون با حامد این کارو کردم خدا خواسته بهم نشون بده گرفتن عشق یعنی چی؟؟؟؟

حامد اصرار داره که با من ازدواج کنه ولی من دلم باهاش نیست یعنی الان هیچ حسی نسبت بهش ندارم. واقعا ندارم. همه میگن به حرمت اون چهار سالی که با هم بودین تو کوتاه بیا...

خسته خسته ام. افسردگی گرفتم. هفته ای یک بار می رم بیمارستان سرم می زنم. دکتر میگه فشار عصبیه . قلب دردمم که دیگه شده یه چیز عادی اگه نباشه احساس می کنم یه چیزیم نیست.حامد هر روز میاد دنبالم. میگه بهت شک ندارم دوست دارم بیام. تا حالا دوست نداشته یه هویی دوست داره.... چکم می کنه ولی من می فهمم اعصابم خورد می شه. نمی دونم چی کار کنم.حامد اذیتم می کنه و می خواد قول ازدواج ازم بگیرهبه خاطر لجبازی با امیر و حامد دو سه هفته ای با همزمان با 2 ، 3 نفر دوست بودم . یکشون واقعا خوب بود و برای ازدواج می خواست ولی من حوصله هیچ کدومشون رونداشتم. البته بگم با هیچ کدومشون بیرون نرفتم . فقط دورادور می شناختمشون.

الان من موندم یه حامد عاشق تر از روز قبل که نمی دونم باید باهاش چی کار کنم.

. امیر هم دیگه رفته یعنی دیگه من بهش زنگ نمی زنم. یعنی نمی خوام اذیتش کنم.

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

كسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت

تو هم در پاسخ این بی‌وفایی‌ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم

و من در حالتی ما بین اشك و حسرت و تردید

میان انتظاری كه بدون پاسخ و سرد است

و من در اوج پاییزی‌ترین ویرانی یك دل

میان غصه‌ای از جنس بغض كوچك یك ابر
نمی‌دانم چرا؟ شاید به رسم و عادت پروانگی‌مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم



بازم از این که خستتون کردم ببخشید. اگه جایش براتون مبهم بود یا خواستین بیشتر ;) بدونین بهم بگین. ممنونم

آدرس ای-میل:



m_p_435@yahoo. com


نمایش نظرات 1 تا 30