تبلیغات
Other sky - داستان گیلانا
چهارشنبه 27 خرداد 1388

داستان گیلانا

   نوشته شده توسط: جولی    نوع مطلب :داستان های زندگی ،


      قبل از هر چیزی بهتره کمی از خودم بگم و عذر بخوام که نوشته هام طولانی میشه !
گیلانا هستم 23 سالمه و دانشجو , اصلا قصد تعریف از خودم ندارم اما تو خونواده ای بزرگ شدم که توی این شهرواقعا بزرگ غیراز حسن نیت و خوبی و به نام بودن ما چه از طرف پدری چه مادری کسی چیزی نمی گه <گاهی اینقدر سرشناس بودن هم دردسر ساز میشه > ؛ من همیشه به خودم می بالم از اینکه تو همچین خونواده ای بزرگ شدم و دلم میخواسته همیشه جوری باشم که حرمت این اعتبار خدشه دار نشه !
اما زندگی چه بازی هایی داره....
   چند ماه قبل یه شب که از کلاس زبان بر می گشتم نمیدونم چرا هوس کرده بودم سر به سر یکی بذارم,از این کارا زیاد کردم بدون هدف خاصی گاهی اتفاقی پیش میومد ولی اون شب یه جور دیگه بود !!!!
      تقریبا نزدیک خونه بودم که تو یه خیابون فرعی یه 206 که 2 تا پسر حدود 27-28 بودند پیچید جلوی ماشین و مجبورم کرد ترمز کنم سرعت ماشن هم زیاد بود و خوشبختانه به خیر گذشت ؛ راه افتادم سمت خونه اما دیدم داره با سرعت دنبالم میاد منم که هنوز اون حس سر به سر گذاشتن برام باقی بود گفتم یه کم اذیتش کنم و بعد برم! چند تا خیابون با هم کل کل کردیم نه اون روش کم شد نه من , به خونه نزدیک شده بودم که رسیدیم پشت چراغ قرمز اون واستاد اما من دیدم هنوز چراغ قرمز نشده با سرعت رد شدم که برم سمت خونه, بماند که تو تمام مدت هم دائم بلند بلند حرف میزد ولی جوابی بهش نمیدادم !
      اولش فکر می کردم اونم میاد ولی دیدم واستاد و چراغ قرمز شد منم بی خیال شدم,یه کمی که جلوتر رفتم با اینکه سرعتم زیاد بود نمیدونم چی باعث شد که دوباره ترمز کنم شاید بیاد ؛ الان هر چی فکر می کنم دلیلی پیدا نمی کنم ....! از تو آینه حواسم به اون طرف بود که ببینم میاد این سمت یا نه یه دفعه دیدم با سرعت از لاین چپ داره میره و متوجه من نشده بود . منم دیدم اونجوری با سرعت رفت بی خیال شدم و اروم راه افتادم ولی یه کم جلوتر دیدم نخیر !! گویا متوجه شده من منتظرش بودم و منتظره ! یه کم جلوتر منم واستادم اومد پایین و یه کم با هم حرف زدیم < من توخونوادم پسر دورم زیاد بوده واسه همین همرو یه جور میدیدم فکر می کردم اینم هیچ فرقی با بقیه نداره > شماره موبایلشو داد و منم چون دیرم شده بود با عجله رفتم خونه ! تا اخر شب خیلی با خودم کلنجار رفتم و نهایتا وقتی داشتم حکم بازی میکردم بهش اس ام اس زدم ..........!

       اینجوری بود که دوستیمون شروع شد من که اول با این قصد جلو رفته بودم که 4-5 روز بعد همه چیز تموم شه ؛ نمیدونم چی شد هر روز که می گذشت احساس عجیبی بهش پیدا می کردم , واقعا پسر ماهی بود , متین , خوش برخورد , خوش تیپ و خلاصه هر چی ازش بگم کمه , گاهی حس می کردم منی که تمامه دوستام می گفتن تو توی هیچی نقص نداری جلوی این ادم بدجوری کم میارم , الان وقتی یاد اون روزا و جاهایی که باهاش رفتم میوفتم نمی تونم بگم چه حالی میشم , همه چیز عالی بود میومد دنبالم میرفتم کلاس میومدم بیرون میدیدم منتظرمه,حتی بی خبر چند بار اومد دم دانشگاه دنبالم وسط کلاسام کافی بود بگم میخوام ببینمت اگه نیم ساعت تایم استراحت داشتم هر جوری بود خودشو میرسوند که ببینمش , هر روز صبح که بیدار میشدم با اینکه میدونست من اون ساعتا خوابم یا اس ام اس داشتم یا میس کال , خلاصه تو تمام نوشته هاش می گفت داره بهم علاقه مند میشه دوسم داره و... من با اینکه خودم هم همین حسو داشتم راستشو بگم باور نمی کردم همیشه می گفتم دروغه میخواد اعتمادمو جلب کنه میخواد باورش کنم و هزار تا فکر منفی !
هدیه برام خرید , هر چند باری که میومد دنبالم با دسته گلهای کوچولو میومد حتی اولین شبی که رسما رفتیم همدیگرو ببینیم هم با گل اومده بود ولی من همچنان همه چیز رو میذاشتم به حساب اینکه داره نقش بازی می کنه دروغه و باور نمی کردم !
چند وقتی که گذشت خودم می فهمیدم که نمی تونم بدون اون ادامه بدم بیچاره حتی یه بار از اینکه بهم گفته بود دوسم داره و من گفتم الکی میگی ناراحت شد اما گفت شاید واسه این حرفا زود باشه : باشه تا خودت باور کنی دوست دارم و خلاصه منم یه شب همه اون احساسی رو که تو دلم بود
    ریختم بیرون و از اون شب بود که بهم نزدیکتر شدیم اونقدر که میرفتم خونش و دائم باهم بیرون بودیم کلاسامو می پیچوندم که باهاش باشم میخواست لباس بخره با هم میرفتیم , میخواست کاراشو انجام بده میومد دنبالم من تو ماشین اونم دنباله کاراش , دائم با هم بودیم , یه جمعه با مامان اینا نرفتم باغ , موندم خونه دوتایی رفتیم ناهار بیرون و برگشتیم خونه ما , چقدر خوش گذشت ! و چه راحت می گفتم اگه کسی ما رو باهم ببینه مهم نیست !!!!

      اواسط شهریور ماه بود من فاینال زبان داشتم واینم همون روز رفت تا یکی دو روز تعطیلی < 15 شعبان > رو پیش خونوادش باشه , باید بگم که مامان و باباش شهر دیگه ای زندگی می کنن و اینجا با خواهر و برادرش بود اما خودش خونه داشت !شب قبلش با هم رفتیم بیرون یکی دو روز قبلش با هم بحثمون شده بود اما اون شب همه چیز خوب بود, تقصیر من بود واسش کادو گرفته بودم از دلش در آوردم و خلاصه موقع خداحافظی گفت یکی دو روز از دست من راحتی تا برگردم و بهش گفتم منتظرشم و رفت ............ .! چه رفتنی ! رفت و همه چیز رو با خودش برد !
   از کلاس که اومدم بیرون بهش اس ام اس زدم که امتحانم خوب شد و چون خواسته بودی, اول به تو خبر دادم , اول که جواب نداد و بعد نیم ساعت فقط نوشت: مرسی عزیزم , همین ! برام خیلی عجیب بود چون همیشه یا بلافاصله زنگ میزد یا جور دیگه ای جواب میداد !
گذاشتم به حساب خستگی جلسه صبحش و رانندگی تو جاده و بی خیال شدم , همیشه تو حرفاش می گفت که خونوادش پیله شدن واسه ازدواجش و هر دفعه به بهونه ای داره فرار میکنه گفت حتی در مورد تو به مامان و خواهرم گفتم ولی تا گفتم تو کی هستی و خونوادت کی هستن گفتن دست رو لقمه بزرگتر از دهنت گذاشتی و نمیشه و ...

    ساعت 10 همون شب اس ام اس زد که عزیزم من اینجا خیلی گرفتارم این بار کار به تهدید رسیده میگن یا بگو آره یا قید همه چیز رو بزن , میگن اگه نگی آره باید دور همه ما رو خط بکشی !! من اولش نمیفهمیدم چی میگه خواستم بهش زنگ بزنم که گفت نه حالم خرابه منم با اس ام اس جوابشو میدادم , یک ساعت بعد دوباره اس ام اس داد که دارم بد بخت میشم اینا همه کاراشونم کردن!
    واقعا فکر می کردم داره شوخی میکنه منم سر به سرش گذاشتم که تو هر تصمیمی بگیری من حرفی ندارم و قبول مثل همیشه می گم چشم , دیدم نه قضیه خیلی جدیه میگه من زیر بار نمیرم اما از اینکه درک می کنی ممنون و... الانم خوب بخوابی عزیزم فردا بهت زنگ میزنم !
اما فرداش هیچ خبری نشد منم چون رفته بودیم باغ نمیتونستم راحت بهش زنگ بزنم , داشتم میمردم گوشیش خاموش بود و من فقط از ریپورت می فهمیدم اس ام اسامو میخونه ولی هیچ جوابی نمیداد طاقتم تموم شد و خودم زنگ زدم , صدایی که همیشه ازش انرژی فوران میکرد عین ناله جوابمو میداد , گفت بر میگیردم باهم بهتر حرف میزنیم ! ساعت 9 شب بود و هنوز تو باغ بودیم که زنگ زد صداش بهتر بود گفتم خوشحالم که بهتر شدی صدات فرق کرده خندید و گفت فقط زنگ زدم بگم مواظب خودت باش ! منم مثل همیشه گفتم تو هم همین طور و خداحافظی کردیم !
تو جاده که از باغ بر می گشتیم من پشت فرمون بودم دیدم اس ام اس زد که حالم بهتره نه به خاطر اینکه همه چیز روبراهه حال ادمی رو دارم که عزیزشو از دست میده اما چاره ای جز صبر نداره چون ادم به همه چیز عادت می کنه به هر شرایطی که باشه ..!بماند من چه جوری رسیدم خونه , جواب دادم من از خدا خواستم کاری کنه اروم بشی و خوشحالم که این اتفاق افتاد !
من هنوز نمی خواستم باور کنم که چی شده که یه دفعه اس ام اس اومد که : شرمندتم خیلی , رفیق نیمه راه بودم حلالم کن !
تازه فهمیدم هرچی خوش خیالی کردم تمومه از اون لحظه کارم گریه بود باور نمی کردم همه چیز اینجوری بهم بپیچه ,تا صبح اس ام اس میدادم اما میدونستم گوشیش خاموشه فرداش زنگ زدم گفت تو جاده دارم بر می گردم نتونستم بیشتر بمونم و تحمل کنم و هر بار که زنگ میزد من فقط اشک می ریختم جوری که صدام در نمیومد , چشام عین دوتا کاسه خون اونقدر ورم کرده بود که باز نمیشد , چقدر دروغ بهم بافتم واسه مامانم چقدر رفتم ریز دوش گریه کردم که کسی نفهمه ولی مگه میشه پنهون کرد ؟! ازم خواهش کرد قول گرفت که خودمو اذیت نکنم مواظب خودم باشم
ولی مگه میشد!؟ عصر اس ام اس داد فقط امیدم اینه سر قولت باشی , خدا نخواست من تو رو داشته باشم و...هزار بار آرزوی مرگ کردم شبا خون بالا میاوردم ,ازش خواهش کردم که برای اخرین بار بیاد همدیگرو ببینیم اونجا بود که ازش پرسیدم این دختر کیه و گفت !
گفت دختر خاله دختر دائیشه , تک بچه یه خونواده میلیاردر دختری که حتی یک ار هم با هم حرف نزدن , گفت زمزمه ها از اون شبی که رفتم مهمونی خونه داییم شروع شده ولی جدی نمی گرفته گفت همون مهمونی کذایی که با هم رفتیم براش لباس خریدیم و.... عجیب تر اینکه که من اون شب وقتی داشت میرفت و اومد دم کلاس تا ببینمش حس غریبی داشتم حتی تو دفترچه ای که تمام خاطرات و تاریخ با هم بودنمون رو می نوشتم این حسو منتقل کردم !

چقدر روز اخر, روزی که اون از دعوت ناهاری بر می گشت که برای اشنایی بیشتر تدارک دیده بودن , گریه کردم, زیر سرم , رفتم پیش دکتر خونوادگیمون از شدت فشار تمام عضلات بدنم منقبض شده بود بهم امپول زد هر چی می گفت بی خیال باش اروم بگیر نمیشد چقدر تو ماشینش گریه کردم داد زدم فایده نداشت می گفت میخوام زیر بار نرم نمیشه هر چی گفتم هر سازی زدم رقصیدن, خونواده دختره خودشون این پیشنهاد رو دادن , تو نمی فهمی وقتی پدرم میگه من شاید یک سال دیگه نباشم و نگرانیم فقط تویی که تنها بچه مجردم هستی چه حالی میشم ,می گفت این دختر هیچ نقصی نداره اما من بهش هیچ احساسی ندارم همه اینا رو گفتم اما میگن بعد ازدواج درست میشه , شاید کاسه ای زیر نیم کاسه باشه ولی هیچی پیدا نمی کنم ... گفتم اینا رو تازه فهمیدی گفت : تا حالا بهونه داشتم می گفتم امادگی ندارم اما الان هر چی کسر داشتم پدر دختره حاضر کرده تازه اضافه هم آوردم هیچی نشده میخوان من بشم مدیر اصلی بخش نساجی کارخونه دومه پدرش... خلاصه بعد 4 ساعت دم خونه همونجور محکم مثل شب اولی که همو دیدیم باهم دست دادیم و برای هم ارزوی موفقیت کردیم از هم عذر خواهی کردیم اگر همو رنجوندیم و ازم حلالیت خواست.... سعی می کردم اقلا اشکام نریزه پایین عکساشو دادم و گفت عکساتو میدم به دوستت < سارا > که تو دیگه منو نبینی شماره موبایل دوستمم گرفت و همه چی تموم شد به همین سادگی !

فرداش دم دانشگاه از دور دیدمش عکسا رو داد به سارا و رفت چقدر تو خیابون تو بغل سارا گریه کردم سارا گفت قول گرفته تنهات نذارم , گفته تا حالا دختر به این پاکی ندیدم و این فاجعه که بین ما اتفاق افتاد دیگه تموم شده ست ...!
اما من هر روز منتظر بودم تا خبری بشه تا سه هفته قبل که سارا اس ام اس زد به من زنگ بزن هر بار که سارا بهم زنگ میزد منتظر خبری بودم و اونشب همون شد ,سارا گفت دوباره بهش زنگ زده گفته دیگه همه چیز تموم شده و برای اخرین بار میخواسته حال من رو بپرسه گفته من نفهمم زنگ زده , گفته خودش زنگ نمیزنه نمیخواد دوباره صداشو بشنوم دوباره اذیت بشم فقط نگرانم بوده... ولی کی میخواست باور کنه ؟ منی که تازه بعد از ده روز داشتم با خودم کنار میومدم که دیگه همچین کسی نیست و باید فراموشش کنم چنان بهم ریختم که ساعت 11 شب جوری داد میزدم که دروغ میگی و اشک میریختم که بیچاره سارا یه کلمه نمی فهمید من چی میگم فکر میکردم اینجوری میگه که من اونو فراموشش کنم !اون شب به هر حالی که بودم گذشت و از اون شب هر روز صبح تا شب ثانیه به ثانیه می گفتم الان با خانومشه , الان بیرونن و.... عین دیوونه ها !!!!
4-5 روز بعد خودش به موبایلم زنگ زد اما از تلفن عمومی تو خونه تنها بودم اول باورم نشد می گفتم شما گفت نشناختی ؟!.با چه صدایی گفت دیشب تا صبح خوابای بد دیده نگران بوده فکر می کرده کاری دست خودم دادم , گفت از صبح با خودش کلنجار رفته که چه جوری ازم خبر بگیره و چون سارا بهش گفته دیگه به اون زنگ نزنه نمیدونسته چی کار کنه ! خلاصه نیم ساعتی با هم حرف زدیم وقتی بهش گفتم مبارک باشه پوزخند تلخی زد و گفت باورت میشه من حتی خواستگاری نرفتم روز تولدش < همون شبی که فرداش به سارا زنگ زده بود > مامانم به جای کادو حلقه دستش کرد و همه هلهله کردن و خونوادم دیدن پسرشون با یکی رقصید خیالشون راحت شد از اون شب هم نه دیدمش نه باهاش تلفنی حرف زدم هنوز عقد نکردیم و همه چی افتاده واسه بعد از ماه رمضون , گفت حتی میدونه که دوسش ندارم !ولی دختره گفته من میتونم کاری کنم شما هم منو دوست داشته باشین !
بهم قول داد بازم بهم زنگ میزنه من فقط مواظب خودم باشم , گفت زود به زود نه اما بازم ازت خبر میگیرم ,الانم هفته ای یه بار زنگ میزنه چند شب پیش بعد 4 هفته اس ام اس زد که امشب نوشته های دفترچه ای که شب اخر بهم دادی خوندم چون گفته بود نمیخونه تا اونم راحت تر بتونه جدا بشه< همون دفترچه ای که من همه چیزو توش نوشته بودم > تو اس ام اسش نوشته بود من لیاقت تو و اونهمه احساس پاک رو نداشتم وخیلی حرفای دیگه !دیشب زنگ زد گفت دارم میرم یزد کارخونه رو ببینم با شیرین میرم باباش هم از تهران میاد زنگ زدم بازم حلالم کنی جاده ست یه وقت دیدی یه اتفاقی افتاد و شب قدر دلت پاکه تو برام دعا کن ...!
حالای جای من از همون شب اول رو پشت بومه , میرم اون بالا با خدا اولش دعوا می کردم حالا باهاش حرف میزنم ازش گله کردم که چرا اینجوری شد همه چی ! اما جوابی بهم نمیده .. نمیدونم تا کی میتونه بهم زنگ بزنه حتی دیشب که زنگ زد بهش گفتم اونقدر حالم بد بود چند شب پیش میخواستم نصفه شب زنگ بزنم بیای ببینمت گفت در طول روز نه اما اگه شب هر وقت بود اس ام اس بده میام ببینمت !
می ترسم , هم میخوام هنوز باشه چون صداشو شنیدم یه کم اروم شدم از طرفی نمیخوام ادامه بده به هر حال اون الان متعهد شده و خودشم میدونه چون گاهی بهم میگه شما ! نمیدونم چی کار کنم !
من احساساتم خیلی قویه اون روز اولی که زنگ زد گفت من از مسیرهایی میرم که تو اصلا منو نبینی بهش گفتم مطمئنم می بینمت مثل همین امروز که منتظر بودم زنگ بزنی و جالب که 3 روز بعد دیدمش به فاصله یک متر من تو ماشین اومد با ماشینش از کنارم رد شد ولی متوجه من نشد !
همون لحظه بهش زنگ زدم گفتم تو الان تو این خیابون بودی این تنت بود و دیدمت باورش نمیشد الانم احساس عجیبی دارم حس می کنم بر میگیرده !

به نظر شما واقعا پیش میاد کسی اینجوری تو فشار ازدواج قرار بگیره !؟ میشه همه چی یه دفعه پیش بیاد ؟!
و میشه به برگشتنش امید داشت ؟!
منتظرتونم ! گیلانا !


Gilana_Farshchi@ yahoo.com