تبلیغات
Other sky - داستا ن من و رویا
چهارشنبه 27 خرداد 1388

داستا ن من و رویا

   نوشته شده توسط: جولی    نوع مطلب :داستان های زندگی ،

من و رویا دوتا همکار بودیم که خیلی زود تونستیم رابطه خیلی صمیمی با هم برقرار کنیم. اینقدر باهم صمیمی بودیم که از همه مشکلات زندگی هم خبر داشتیم. من رویا رو خیلی دوست داشتم اینقدر که با همه اشکاش شبا اشک می ریختم و براش دعا می کردم . پا به پاش غصه می خوردم. رویا یه پسر دوازده ساله داره که متاسفانه از همسرش بخاطر اختلافاشون جدا شده و همین موضوع و اذیتهای همسرش اونو عصبی و غصه دار کرده بود . همیشه دعا می کردم رویا زودتر با کسی آشنا بشه و ازدواج کنه که واقعا خوشبختش کنه. رویا روابط عمومی خوبی داشت که همه حتی از پشت تلفن و ندید عاشقش می شدن. هومن هم مستثنا نبود. هومن توی یه شرکت دیگه کار می کرد که رویا مجبور بود برای بعضی از کارها با اون تماس بگیره. هومن عاشق رویا شده بود و اصرار داشت که اونو ببینه . رویا براش از زندگیش گفته بود ولی هومن همچنان اصرار داشت که اونو ببینه. بالاخره رویا تصمیم گرفت من رو با هومن آشنا کنه . یه روز با هومن قرار می ذاره و منو با خودش به سر قرار می بره. هومن یه پسر خوش قیافه و خوش هیکل بود. با چشمایی که وقتی نگاه می کرد غم ازش می بارید. اونم تو زندگیش خیلی غم داشت. هومن با توجه به اینکه رویا مطلقه بود و یه پسر دوازده ساله داشت و حتی دو سال از هومن بزرگتر بود ترجیح داد که با رویا دوست باشه . درواقع اون اصلا از من خوشش نیومده بود. رویا و هومن روز به روز به هم نزدیکتر شدن. ولی اوایل رویا از این ارتباط زیاد راضی نبود ما بعضی وقتها با هم قرار میذاشتیم و به قول خودمون توطئه می چیدیم که هومن توجه بیشتری به من بکنه. هومن بیماری قلبی داشت. رویا هم خیلی مراعات حالش رو می کرد . توی این مدت من هم گه گداری با اونا می رفتم بیرون . اونا اکثر مواقع تا در خونه می رسوندنم . من عاشق هومن بودم ولی از اینکه رویا با هومن دوست بود خوشحال بودم چون می دیدم رویا محبتی رو که نیاز داشت از هومن می گرفت. یه روز رویا خیلی جدی علارغم میل واقعیش تصمیم می گیره از هومن جدا بشه . اون شب من و رویا و هومن باهم رفتیم فرحزاد، تمام مدت رویا حرف جدایی می زد و هومن غصه دار و ترسان نگاهش می کرد. رویا اون شب واقعا تصمیم گرفته بود. یک ساعت بعد از اینکه منو به در خونه رسوندن، هومن به من زنگ زد و با حال خیلی بد و گریان گفت که رویا جدا تصمیم گرفته که تنهاش بذاره. من خیلی از طرز حرف زدنش ترسیده بودم چون هومن ناراحتی قلبی داشت و من تمام مدت نگران بودم که نکنه موقع رانندگی بلایی سرش بیاد. تا تونستم با هاش حرف زدم . بهش التماس کردم که ماشین رو نگه داره یه گوشه و رانندگی نکنه. بهش گفتم اگه رویا تنهاش بذاره من هستم. بهش قول دادم هیچ وقت تنهاش نمی ذارم. حرفایی بهش زدم که خودم فکرشو نمی کردم بلد باشم. نود درصد حرفام فقط بخاطر ترس بود که مبادا بلایی سرش بیاد و ده درصد بخاطر علاقه ای بود که بهش داشتم. من هیچ وقت تصمیم نداشتم کوچکترین اشاره ای به این علاقه بکنم. نمی خواستم نه رویا ونه هومن بفهمن . ولی اون شب واقعا ترسیده بودم . اما هیچ کدوم از حرفا آرومش نمی کرد. بالاخره تصمیم گرفتم بهش قول بدم که رویا رو فردا به دیدنش بیارم. همین قول آرومش کرد. به رویا زنگ زدم و گفتم که بهش چه قولی دادم و چه حالی داشت. البته رویا خودش هم حالی بهتر از اون نداشت. همون حال رویا مطمئنم کرد که نباید از علاقه ای که نسبت هومن داشتم حرفی بزنم. فردای اون روز با رویا و هومن قرار گذاشتیم و با پسر رویا رفتیم شهر بازی اون دوتا تمام مدت با هم حرف زدن من هم تلاش کردم که سر پسر رویا رو گرم کنم که شک نکنه. حامد (پسر رویا) فکر می کرد هومن پسر خاله منه. از اون شب به بعد من سعی کردم کمتر با اونا بیرون برم. و دیگه با هومن در مورد حرفای اون شبم حرفی نزنم . در واقع بابت همه حرفام دیگه خجالت می کشیدم. احساس می کردم چقدر خودمو کوچیک کردم. ولی واقعا اون لحظه به هیچ چیز به غیر از حال هومن و قلبش فکر نمی کردم.
هومن نگاهش به من از اون شب عوض شد. هر دفعه می خواستم ازشون خداحافظی کنم چنان نگاهی به من می کرد که تا ته دلم می لرزید ولی اصلا به روی خودم نمی آوردم . هر دفعه موقع رانندگی بدون اینکه رویا بفهمه از توی آینه بهم نگاه می کرد. اینگار میخواست به من چیزی رو بفهمونه ولی تمام مدت سعی کردم خودم رو بزنم به اون راه و وانمود بکنم که اصلا متوجه نگاهاش نمی شم. تا اینکه یه روز من برای اینکه توی راه چیزی بخوریم پفک خریدم . من پفک رو باز کردم و به رویا و هومن تعارف کردم . هومن وقتی میخواست پفک برداره بازهم بدون اینکه رویا بفهمه دست منو گرفت و فشار داد . تمام تنم لرزید اون لحظه احساس کردم که دیگه نمی تونم خودم رو به اون راه بزنم . احساس کردم دوست دارم همه عالم بفهمن من عاشق هومن هستم. بهش نگاه کردم و خندیدم . سرخ شدم . تمام بدنم داغ شد. باورم نمی شد. هومنی که همیشه احساس میکردم جز رویا هیچکس دیگه ای رو نمی بینه . همیشه احساس می کردم که حتما یه روزی با رویا ازدواج می کنه . اونا رو صددر صد زن و شوهر می دیدم . حالا جور دیگه ای به من نگاه می کرد و دستم رو فشار می داد. اون شب بعد از اینکه رویا رو رسوند به من زنگ زد و از اینکه دستم رو گرفته بود معذرت خواهی کرد. می گفت دیگه طاقت نیاوردم دیدم تو اصلا به نگاههای من توجه نمی کنی خواستم یه جوره دیگه بهت بفهمونم که خیلی دوستت دارم. تو رو خدا اجازه بده فردا صبح بیام دنبالت و با هم بریم شرکت و تو راه با هم صحبت کنیم. من هم که دیگه نمی تونستم احساساتم رو کنترل کنم بدون اینکه به رویا فکر کنم قبول کردم. کار احمقانه و کثیفی بود که کردم ولی اینکار رو کردم بدون اینکه که فکر کنم. حدود دوهفته با هومن دوست بودم بدون اینکه به رویا بفهمونم ولی هر لحظه که بیشتر با هومن می گذروندم بیشتر احساس می کردم که داره بهم و حتی به رویا دروغ می گه . دیگه احساس کردم اون احساس قبلی رو بهش ندارم چون داشتم می دیدم که داره دروغ می گه . ازش می پرسیدم:" تو واقعا منو دوست داری؟"، می گفت:" آره خیلی زیاد." می گفتم:" آخه من همیشه فکر می کردم که تو بجز رویا هیچکسی رو نمی تونی دوست داشته باشی ؟ همیشه احساس می کردم شما دوتا حتما بالاخره با هم ازدواج می کنید؟" می گفت:" من فقط دلم برای رویا می سوخت دوست داشتم یه جوری کمکش کنم. من که هیچوقت نمی رم بغل خواب یکی دیگه رو بگیرم." همیشه از این جملش بدم می اومد . می گفتم:" ولی رویا به تو عادت کرده . محبت های تو اون رو عاشق تو کرده . اون بدون تو حتما خیلی بیشتر غصه می خوره ." می گفت:" نه رویا خودش عاقلتر از این حرفاست، می دونه که من دوسال از اون کوچکترم و مجردم ولی اون ازدواج کرده و یه پسر دوازده ساله داره. خانواده من اصلا نمی تونن همچین چیزی رو قبول کنن". من احساس بدی از حرفاش پیدا می کردم . احساس می کردم قصدی از دوستی با من داره . البته فکر بد نکنید هومن اصلا اهل سکس نبود. یواش یواش به خودم اومدم دیدم دارم خیلی راحت به دوستی که تقریبا می پرستیدمش خیانت می کنم. با وجود اینکه به هومن عادت کرده بودم ولی یه روز بی دلیل سر هومن داد زدم و خواستم که دیگه به من زنگ نزنه. اونم دیگه زنگ نزد. چند روزی اصلا باهم حرف نمی زدیم حتی از طریق رویا ، من حتی نمیخواستم ببینمش . یه روز تصمیم گرفتم به رویا بگم که چه اتفاقایی افتاده اما رویا اینقدر غصه زندگیش و حامد رو می خورد که اصلا دلم نیومد از طرف منم یه ضربه بخوره . تصمیم گرفتم قضیه رو فراموش کنم و نه به رویا حرفی بزنم و نه با هومن قهر باشم . می خواستم بشم همون شقایق همیشگی که باهاشون بیرون می رفت و می گفت و میخندید. ولی هومن در مورد دوستیمون با رویا حرف زده بود. اینو خیلی خوب می تونستم حس کنم. نمی دونم چیا بهش گفته بود. ولی رویا فهمیده بود. خیلی ازش خجالت می کشیدم . کم کم احساس کردم که از روی خجالت نمی تونم مثل قبل باهاش دوستی کنم . از اون به بعد هر وقت برام اتفاق بدی می افتاد همش احساس می کردم که رویا نفرینم کرده. من واقعا قصد خیانت به رویا رو نداشتم ولی اینکار رو کرده بودم .
رویا رو واقعا دوست دارم . خیلی از نظر روحی بهش نیاز دارم. ولی تصمیم گرفتم که دیگه ارتباطم رو باهاش قطع کنم. میخوام یواش یواش ارتباطم رو کلا با اون شرکت قطع کنم . میخوام اینجوری خودم رو تنبه کنم. لحظه های سختیه برام خیلی سخت.
ببخشید که سرتون رو درد آوردم. ولی دوست داشتم بنویسم بلکه آروم بشم. از اینکه به حرفام گوش کردید ممنونم

خداحافظ
از اینجا که پر از غمه خسته شدم میخوام برم
قلبمو که دادم به تو دیگه باید پس بگیرم
موندن هرگز
خداحافظ

دیگه می رم
اگه یه روز دردای دنیا بریزه تو قلب من
ستاره ها خاموش بشن تو آسمون شب من
من میمیرم
دیگه می رم

خداحافظ دیگه رفتم
پایان ثانیه منم
هرجایی ساعت ببینم عقربه هاشو میشکنم
حتی نشد واسه یه بار من بدیامو خوب کنم
خورشید و کشتم که دیگه خودم بجاش غروب کنم

دل می سوزه
ازم نخواه بیشتراز این اسیر این قفس باشم
هیچی نمونده از دلم خواکستر دو آتیشم
ریزه ریزه
دل می سوزه

خسته شدم
دلم گرفته اینو روزا غم خونه کرده تو صدام
بارون غصه انگاری میباره تو ترانه هام
عاشق بودم خسته شدم

خسته شدم
دیگه میرم
گریه نکن

دل
بیا بریم
از عشق
دیگه نگیم
درد عشقی که کشیدیم جز خدا به کسی نگیم.

آدرس ای-میل:

tr59ir_rasouly@ yahoo.com