تبلیغات
Other sky - داستان زهرا
چهارشنبه 27 خرداد 1388

داستان زهرا

   نوشته شده توسط: جولی    نوع مطلب :داستان های زندگی ،

      وقتی 19 سالم بود توی دانشگاه با یکی از همکلاسی هام به نام نادر آشنا شدم. اوایل فقط یک آشنایی ساده در حد سلام و خداحافظی بود اما کم کم هر دومون یه حس دیگه نسبت به هم پیدا کردیم. و تصمیم گرفتیم درباره این احساس با هم صحبت کنیم. راستش این درخواست رو من از اون کردم چون توی دانشگاه زیاد وضعیت خوب نبود و همکلاسی هامون داشتند کم کم برامون حرف در می آوردند. و این برای من که یک دختر بودم بدتر بود. برای همین غرور رو کنار گذاشتم و تصمیم گرفتم بهش بگم که دوستش دارم. اون آدم مغروری بود اما بی نهایت با عاطفه و با محبت. این رو وقتی بیشتر باهاش آشنا شدم فهمیدم. ظاهرش خیلی خشک بود ولی وقتی باهاش صمیمی شدم، محبتش رو واقعا لمس کردم. اون روز توی یه پارک نزدیک دانشگاه قرار گذاشتیم و تا شب با هم حرف زدیم. نادر بهم گفت که کم کم داشته تصمیم می گرفته که بیاد جلو و به من بگه که دوستم داره اما می ترسیده که جوابم منفی باشه. اون روز تصمیم گرفتیم به خانواده هامون اطلاع بدیم تا همه چیز رسمی بشه. اما خانواده من مخالفت کردند. دلیل مخالفتشون هم این بود که شناختی نسبت به خانواده نادر نداشتند. همچنین اون ها خانواده پر جمعیتی بودند اما خانواده من یک خانواده 4 نفره آرام بود. از نظر اقتصادی هم با هم فرق داشتیم. نادر اصرار می کرد که بابام رو ببینه تا شاید بتونه نظرش رو عوض کنه. با کلی تلاش و خواش و تمنا تونستم بابام رو راضی کنم تا با نادر حرف بزنه. اونها 4 بار همدیگه رو دیدند و جواب بابا و مامانم فقط نه بود. اما من و نادر خیلی همدیگه رو دوست داشتیم و باید با هم ازدواج می کردیم! بعد از 4-5 بار ملاقات با خانوادم، بالاخره اونها رضایت دادند که نادر با خانوادش بیاد خواستگاری. 2 ماه بعد از خواستگاری، تونستم با هر زحمتی که شده جواب مثبت رو از بابام بگیرم و قرار عقد بذاریم. می دونستم که خانواده نادر از نظر مالی متوسط هستند و شاید عروسی مجللی نداشته باشم اما برایم مهم نبود. خیلی خوشحال بودیم. بالاخره انتظارمون به سر رسیده بود و قرار بود مال هم بشیم. توی یک روز بارانی زمستون عقد کردیم و دیگه خیال هر دو مون راحت شد. 1 سالی که نامزد بودیم از بهترین دوران زندگیمون بود و من هنوز هم حسرت اون روزها رو می خورم و دلم می خواد دوباره اون روزها تکرار بشن. کم کم به فکر خرید عروسی افتادیم. اصلا اجازه ندادم که چیزهای گرون بخریم. حتی سرویس طلام رو هم خیلی ساده و ارزون برداشتم. از خیلی چیزها چشم پوشی کردم تا به نادر فشار نیاد. خانوادم هم خدا رو شکر حالا دیگه با همه چیز موافق بودند چون از نادر خوششون اومده بود و وقتی می دیدند که ما با هم خوشبخت هستیم، اونها هم راضی بودند. توی خانواده ما مهریه های خیلی بالا رسم بود. اما خانواده من به خاطر من و نادر نذاشتند که مهریه ام بالا باشه. روز عروسیمون خیلی استرس داشتم. همه دخترهایی که این روز رو تجربه کردند می دونند من چی می گم. دلم می خواست مراسم خوب برگزار بشه. خانواده های ما با هم خیلی فرق داشتند. حتی طرز حرف زدن و لباس پوشیدنشون هم با هم فرق داشت. توی سالن عروسی تابلو بود که چه کسانی فامیل داماد بودند و چه کسانی فامیل عروس. خلاصه که هم روز خوبی بود و هم روز بد. می ترسیدم که فامیل ها به مامانم اعتراض کنند که چرا دخترش رو به یه خانواده سطح پایین داده. اما هیچ کدوم از این اتفاق ها نیفتاد و همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد. و اون شب شد بهترین شب زندگی من و نادر. وقتی مراسم تموم شد و همه رفتند، دیگه فقط من و نادر موندیم . چیزی که ماه ها بود آرزوش رو داشتیم. 1 ماه بدون هیچ گونه مشکلی گذشت و ما با هم خیلی خوب بودیم. اما بعد از 1 ماه تلخی ها شروع شد. مشکلات ما از روزی شروع شد که می خواستیم توی یک روز تعطیل، بریم دیدن خانواده هامون. چون خانواده من اون روز عصر جایی دعوت داشتند، ما تصمیم گرفتیم اول بریم اونجا و بعد برای شام بریم خونه بابای نادر. اما ...

     شب که رفتیم اونجا، پدر و مادرش برخورد بدی باهامون کردند. ظاهرا دلخور شده بودند که چرا اول اونجا نرفته بودیم. هر چقدر براشون توضیح می دادیم که دلیل موجهی برای این کار داشتیم اونها قبول نمی کردند. خلاصه اون شب به هر بدی بود گذشت و من و نادر فکر کردیم که تا چند وقت دیگه از دلشون در می آد و فراموش می کنند. آخه واقعا موضوع مهمی نبود. اما اشتباه کردیم. سر همین موضوع کوچیک اونها روزگارمون رو تلخ کردند. هر روز بهونه، هر روز گله، هر روز ناراحتی. زندگیمون فقظ شده بود رسیدگی به دلخوری های خانواده نادر. دیگه آرامش نداشتیم. هر کاری می کردیم می ترسیدیم اونها ناراحت بشن. تا 1 سال همین جوری گذشت و برای من و نادر هنوز زندگی با تمام این مشکلات، خیلی شیرین و دوست داشتنی بود. کم کم خانوادش بهونه بچه دار شدنمون رو می گرفتند. اما به خاطر کم خونی شدی دکتر به من اجازه بچه دار شدن رو نمی داد و می گفت که اول باید مشکل کم خونی ام حل بشه. اما خانواده نادر فکر می کردند که من بچه دار نمی شم و این حرف ها بهونه است. این مشکل رو دائما به نادر گوشزد می کردند که چرا زنت بچه دار نمیشه. نادر اوایل اصلا اهمیت نمی داد اما کم کم انگار دیگه برید. حرف های خانوادش کم کم روش اثر می گذاشت. اون که همیشه لحن کلامش با من محبت آمیز بود، به راحتی سرم داد می کشید. گاهی مثل بچه ها بهونه می گرفت و لجبازی می کرد. خدا خودش شاهده که من خیلی سعی کردم با خانوادش کنار بیام و اگر از چیزی دلخور می شن، از دلشون در بیارم. اما حالا با خود نادر نمی دونم چی کار کنم. با اینکه هنوز می دونم دوستم داره و خودش هم گاهی می آد و معذرت خواهی می کنه، اما این وضعیت بیشتر از 2 روز دوام نمی آره. چون وقتی با خانوادش حرف می زنه، خود به خود بهونه گیر می شه. اونها دارند زندگیمون رو خراب می کنند. من همیشه سعی می کنم با نادر مهربون باشم، کارهایی که دوست داره انجام بدم، غذایی که دوست داره بپزم، خونه رو جوری که اون دوست داره تزئین کنم، لباسی که دوست داره بپوشم، توی خونه آرایش کنم و همیشه تمیز باشم و خلاصه هر کاری که بتونه اون رو خوشحال کنه انجام می دم. اما گاهی من هم کم می آرم و عصبی می شم. دلم نمی خواد پدر و مادر خودم چیزی از این وضعیت بدونند چون خیلی غصه می خورند. من دختر اول اونها هستم و اونها همیشه فکر می کنند من خوشبختم. البته من واقعا هم خوشبخت هستم چون مال کسی شدم که دوستش داشتم ولی دیگرون نمی ذارند از این خوشبختی لذت ببریم. مشکل ما این نیست که از هم زده شده باشیم. هر دو مون میدونیم که خیلی عاشق هم هستیم. می دونم که اون خودش هم خسته شده. از کارهایی که خانوادش می کنن اعصابش به هم ریخته و ناخودآگاه سر من خالی می کنه. نمی دونم چی کار کنم. می ترسم. من زندگیم رو دوست دارم. شوهرم رو دوست دارم. اون هم من رو دوست داره. اما زندگیم داره از هم می پاشه. هر دو مون خسته شدیم.ای کاش پدر و مادرها هم این داستان ها رو می خوندند تا از همین جا بهشون می گفتم که زندگی بچه هاتون رو با خودخواهی هاتون خراب نکنبن. پدر و مادر نادر می خوان ما رو از هم جدا کنند. ولی آخه چرا؟ ای کاش می فهمیدم هدفشون از این کارها چیه.


از همه شما که داستانم رو خوندین ممنون


آدرس ای-میل من:

the_last_rainy_ night@yahoo. com