تبلیغات
Other sky - داستان سمیرا
چهارشنبه 27 خرداد 1388

داستان سمیرا

   نوشته شده توسط: جولی    نوع مطلب :داستان های زندگی ،

        من تا امروز داستان های زیادی رو خوندم . هیچوقت تصمیم نداشتم داستان زندگیم رو به كسی بگم اما حالا زبانم باز شده . می خواهم از نامردی زمانه و از حماقت خودم كه اسمش رو گذاشتم عشق بگم. درست یك سال نیم پیش بود كاخ آرزو هام رو سرم ویران شد و تا خود امروز نتونستم فراموش كنم كه یه پسر چطور زندگیم رو نابود كرد.
       داستان من اینطوری شروع شد : من و اون توی شركت باهم آشنا شدیم درست دو ماه بعد از ورود جفتمون به اون شركت بود كه با هم دوست شدیم . ما هروز از صبح تا شب با هم بودیم بعد از كار هم بیرون بودیم تا ساعت 11 شب . اون به من خیلی ابراز علاقه میكرد اینكه من همون آدمی هستم كه یه عمر دنبالش گشته تا باهاش دوست بشه كه دوستش داشته باشه و باهاش زندگی كنه . من مثل اون تنها بودم با كسی دوست نمی شدم یا اگر میشدم دل نمی بستم . اولاش برام یه عادت بود یه محبت بود اما یواش یواش عاشقش شدم . اونم تو سن 26 سالگی منی كه ادا می كردم هیچكس نمی تونه قلبم رو اسیر كنه حالا همه نفسم شده بود اون . شاید باورتون نشه اما منی كه دست به سیاه و سفید نمی زدم و یه مشت ناز خر توخونه داشتم (چون ته تغاری بودم و عزیز دردونه ( حالا شده بودم ناز خر . هر شب خسته برمیگشتم خونه و برای اون غذا درست میكردم تا غذای بیرون رو نخوره آخه ناراحتی معده داشت. اونم با چه ذوق و عشقی . همه چیز داشت خوب پیش می رفت هرشب از خدا تشكر میكردم كه اونو بهم داده و هر چهارشنبه تو امام زاده صالح واسه موندنش دعا میكردم . هركاری كه خواست براش كردم هر سازی كه زد براش رقصیدم اونی كه اون خواست شدم اما این وسط پدر مادر اون من رو نمی خواستن چون تمام وجود پسرشون با من بود شروع كرد به خراب كردن من پیش اون و این هم زمان شد با اوج بیماری من . از یك طرف هروز حال من بد و بدتر میشد و از یك طرف اون تحت فشار بیشتری از طرف خانوادش قرار میگرفت . تا اینكه دكتر گفت من باید عمل كنم . من با روحیه داغون قلب شكسته رفتم بیمارستان و وقتی داشتم می رفتم توی اتاق عمل می دونید اون پسر به من چی گفت : دستم رو گرفت و گفت : عزیزم من و تو نمی تونیم باهم ازدواج كنیم و ما فقط دوتا دوستیم . دلم میخواهد یه لحظه فقط لحظه خودتون رو بذارین جای من نمیدونین چه حالی داشتم . و دقیقاً 3 روز بعد ازاینكه عمل كردم اون بدون توجه به التماس هام من رو ترك كرد حتی منتظر جواب تست سرطان من نشد. و دقیقاً یك هفته بعد با اكیپی به شمال رفت و با دختری دوست شد و جلوی من با وقاحت تمام قربون صدقه اون دختر می رفت . اون آدم همه زندگیم رو از من گرفت و حالا هم ازدواج كرده و جالب اینجاست كه حالا از من حلالیت خواسته و عذاب وجدان گرفته . اون همه شخصیت و غرور من رو له كرد و رفت من تا دوماه تمام التماسش میكردم كه برگرده كه این كارو با من نكنه اما اون ..........
      دوستای خوبم حالا از اون روزیك سال و نیم گذشته و من اندازه 10 سال پیر و شكسته شدم . من از اون شركت اومدم بیرون و توی این مدت پیشنهاد دوستی و دست دوستی هیچكسی رو تنونستم قبول كنم به هیچكس اعتماد نكردم و با همه بیگانه ام . همیشه هم از خودم و از خدا می پرسم چرا من ؟ من حقم این نبود من ناشكر نبودم . من هنوزم كه هنوزه هرشب تا خود صبح كابوس میبینم و اشك میریزم اكثر موهام سفید شده نه بخاطر اینكه هنوز عاشقم بخاطر اینكه نامردی دیدم . همیشه از خدا میپرسم یعنی من می تنوم دوباره شروع به زندگی كنم. و حالا یه جمله هم به اون میگم :
       اون كه زد و رفت و شكست یه روز یه جا كم میاره . من تورو نفرین نكردم و نمی تونم این كارو بكنم اما تو همه زندگی من رو از من گرفتی تو آبروی من رو پیش خانوادم بردی . من از خودم گذشتم امیدوارم خدا بتونه ببخشدت .

آدرس ای-میل من:

semira_ash@yahoo. com