تبلیغات
Other sky - داستان سینا
چهارشنبه 27 خرداد 1388

داستان سینا

   نوشته شده توسط: جولی    نوع مطلب :داستان های زندگی ،


سال84 تومراکزیکی ازاستانهای کشور دانشجو بودم عصر یکی از روزهای اوایل اردی بهشت همون سال، وقتی که اشباهاً شماره ای رو گرفتم،با صدای نازک مودبانه خانمی روبرو شدم،یه جورایی صداش به دلم نشست آخه لهجه ای دلنشین و کلماتی زیبا و مودبانه داشت.حس فضولیم گل کرد یه چند عصری همین شماره رو میگرفتم ومعذرت خواهی میکردم؛هر روز هر چه که صداشو می شنیدم(با اینکه دو سه کلمه بیشتر نمی گفت)بیشتر به دلم می نشست.یادمه تویکی ازهمون عصرهای ماه اردی بهشت بود که بازم زنگ زدم، تا صدامو شنید خنده اش گرفت وبهم گفت:خدایی! خلی یا من رو خل گیر آوردی؟! از همون خنده اش شروع شد ... از اون روز به بعد خودم رو یه جورایی جا زدم و هر عصر بهش زنگ میزدم و چند دقیقه ای معمولی باهاش صحبت میکردم (من اورا «پریا»واونم منو«سینا»صدا می کرد)تااینکه بعد از دوسه هفته دیدم خیلی بهش عادت کردم نمی تونم شبی بهش زنگ نزده باشم ،همش صدای نازش تو گوشم بود ،این موضوع رو بهش گفتم و او هم در جواب بهم گفت دیگه بهش زنگ نزنم چون برنامه های اورا هم بهم ریخته بودم ،روزهای بعد هم به نرمی خونسردی از من می خواست که فراموش کنم وزنگ نزنم ؛اصرار عجیبی داشت،وقتی اصرار اورو دیدم قبول کردم و گفتم:اما می خوام اون کسی رو که روزها به صداش عادت کرده بودم ببینم، میخوام ببینم خودشم مثل صداش نازه!؟بعد دیگه زنگ نمی زنم اما پریا همچنان اصرار داشت بدون اینکه ببینمش رابطه ام رو قطع کنم، منم قبول نکردم ،اصرارش خیلی برام عجیب بود می گفت:اگه منو ببینی خیلی پشیمون می شی. به هر حال با التماس زیاد من قرار شد فردا تو یکی از پارک های شهر ببینمش ؛پیش خودم می گفتم نکنه ناقص العضو باشه که می گفت پشیمون می شم ! منظورش چی بود؟!فردا راس ساعت سرقرار حاضر شدم ،قرار بود شاخه گل نرگسی به دست بگیریم ،پارک شلوغ بود من هم خیلی متحیرانه افراد را جستجو می کردم و به دستاشون نگاه می کردم؛ هر دختر ویلچری را که می دیدم فوراً به دستاش نگاه می کردم،اما هیچکس نرگس به دستش نبود یک ربع هم از وقتمون می گذشت از سردرگمی و تعجب کلافه شده بودم،یهواون گوشه پارک خانمی رو دیدم که نرگس بدستشه اما گمون نمی کردم اون باشه آخه اون از اینجا که پیداست چیزش نیست،تو همین فکر بودم و جلو رفتم وقتی بهش رسیدم واستاده و پشتش به طرفم بود دل و زدم به دریا گفتم ازش می پرسم صدا زدم :خانم ،برگشت به طرف صدام تا که چشمم به چشماش افتاد برق چشمونش چشمامو گرفت مات تو حیرت چشماش مونده بودم که بهم گفت:چرا نرگس دستته؟!اون موقع به خودم اومدم و فهمیدم خودشه ،احوالپرسی کردم و نشستیم ،داشتم شاخ در می آوردم چشمونی سیاه و بادامی ،ابروانی کشیده ومشکی،صورتش سفید و از گلبرگ های نرگس هم لطیف ترهمه چیزش کامل بود. تا دقایق اول من که فقط به شاخه نرگس تو دستاش نگاه می کردم و متحیر از این میناگری خداوند بودم.نازهایی که از سر و رویش می بارید خرمن خرمن بدلم می نشست ؛بهم گفت اسمم تمناست،اسمش هم زیبا بود. منظورش رو نپرسیدم آخه کمی بارز بود ولی اصلا به هیچ عنوان من اونو مشکل نمی دونستم(فعلا تا آخر قصه بماند)با این حال که مشکلش رو فهمیده بودم اما هرگز نتونستم فراموشش کنم خلاصه اونروز چند ساعتی باهاش بودم و موقع خداحافظی بهم گفت:خب من به شرطم عمل کردم و حالا نوبت تواٍ، قبول که نمی کردم اما ازش جدا شدم. شب تا صبح خوابم نمی برد او را یه موجود رویایی می دیدم اویه فرشته آسمونی بود،آخه این صدا و نگاه و چشمها و حرفها از یه آدم معمولی غیر ممکنه . تو دلم ول ولایی به پا بود؛ یه فرشته پا گذاشته بود تو زندگیم و حالا باید فراموشش کنم ، منی که خیال می کردم پشیمون میشم ،نشدم بلکه مهر همه چیز اون دختر به دلم نشسته بود.خلاصه فردای اون روز خیلی بی تاب بهش زنگ زدم و با برخورد او مواجه شدم، به هیچ عنوان نمی تونستم ازش بگذرم شده بودم مثل یه کودک و مادر ، هر جور بود راضیش کردم برای مدتی با من باشه...یک مدت من هم گذشت و گذشت تا اوایل تیر ماه امتحاناتم تموم شد و می باست برگردم شهرستان؛یه قرار گذاشتم و دیدمش ،اونروز روز غریبی بود روبروم زانو زد نشست بهش گفتم: تمنا کمکم کن ! من باید برم و به تو هم خیلی وابسته شدم منی که هر روزمی باست صدای نازتوبشنوم ،هر هفته ببینمت، حالا چطور500 km فاصله رو تحمل کنم چکار کنم؟؟ اونم چیزی را که نمی باست بگه گفت:از این عشق حذر کن تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن این سفربهونه خوبیه فراموشم کن !! گریه امونم را برید وسط پارک میون جمعیت دستاشو گرفتم رو صورتم وزارزار بلند گریه می کردم. میگفت:آخه مثل روز روشنه که محاله به هم برسیم پس چه بهتر از هم جداشیم . تمنا از سنش بیشتر میفهمید با این حال که دو سال از من کوچکتر بوداماپخته تر از من بود؛آره تمنا راست میگفت با مشکلی که داشتیم محال بود به هم برسیم و به خاطر همین نمی خواست وابسته هم بشیم . اون روز با بغض خفه کننده من گذشت خیلی دلداریم داد اما به خورد من نمی رفت من او رو می خواستم.یه نقشه کشیدم به خونمون گفتم ترم تابستون برداشتم و میمونم.دیگه درس هم برام معنی نداشت .سر کلاس همش داشتم برای او نامه مینوشتم . تمنا پشت کنکوری بود منم رفتم اسمشو تو کلاس کنکور ثبت نام کردم.تمنا دیگه روزهای زوج باید می یومد کلاس ؛بهونه خوبی شده بود دیگه دو روزی یک بار تمنام رو می دیدم.ساعتها باهاش بودم،ساعتها می نشستم نگاش می کردم،ساعتها صداش تو گوشم طنین می انداخت وروز به روز مجنون و مجنون تر میشدم و هر وقت به پایان می اندیشیم تمام بدنم به لرزه می افتاد، نمی دونستم چه جور باید به هم رسید یا جدا شد هر دو محال بودند.تابستون هم گذشت ... تمنا که کم پیش می یومد احساسش رو ابراز کنه و همیشه سعی می کرد بهم وابسته نشه تو یکی از روزهای ماه مهربون بهم زنگ زد،خیلی صداش می لرزید از صداش میفهمیدم اتفاقی افتاده ،من من کنان گفت:«سینا جون! کاری که نمی باست بشه شده ،من عاشقت شدم!! خیلی هم دوستت دارم واسه همیشه همیشه »وقطع کرد. خوشحالیمو به هیچ جور نمی تونم توصیف کنم.روزهای رویایی خزون رو می گذروندیم برگهای زرد افتاده،غروب پاییز،زیر نم نم بارون،دوتا لیلی و مجنون،تصورش رو کنید؛چه بسا که ما دو تا دیوونه و عاشق هم شده بودیم،در حالی هم که می دونستم بهم نمی رسیم .این روزای قشنگ و روزای دیگه هم گذشت؛من یه دوسه باری غیرمستقیم به خانواده ام گفتم که دیدم واویلا خیلی مخالفن ،تمنا هم همینطور.فکر بهم نرسیدن خیلی خرابم کرده بود،روانی شده بودم همیشه همه جا یا تو فکر زیبایی های تمنا بودم یا تو فکر وحشتناک بهم نرسیدن. این فکر خیلی آزارم می داد رنگ به رویم نگذاشته بود،دیگه کاملاً تغییر کرده بودم،وزنم از90کیلو به 75کیلو رسیده بود.ماه آذر خیلی سختی رو میگذروندیم ، آخه من عاشق کسی شده بودم که می دونستیم یه روز باید ازش جداشم وحالا نه راهی به پیش داشتم نه به عقب ،گیج و سرگردون مونده بودم. دیگه کلاس هم نمی رفتم از صبح تا غروب خونه تو فکر بودم،دیدن و صدای تمنا هم آتش عشقم رو شعله ورتر میکرد.بدتراینکه اون دختره رو هم عاشق کرده بودم،دیگه هیچ راهی جلوم نمی دیدم کم کم اعتیاد هم پیدا کرده بودم.تا اینکه صبح روز 27آذر تصممیم خودم رو گرفتیم:یه نامه بلندی واسه همه نوشتم وهم با قرص و هم رگ دست خودم را زدم و خوابیدم ،دیگه چیزی نفهمیدم تا اینکه دیدم شب شده و رو تخت بیمارستونم درست جایی رو نمی دیدم اما فهمیدم که تمنا هم کنارم از بس گریه کرده خوابش برده،تو یه دستم خون وصله و تو بینیم هم لوله ایه؛ وقتی که دیدم زنده موندم حالم گرفته شد از فرصت استفاده کردم وهر دو تا شلنگ رو قطع کردم وملافه رو کشیدم رو خودم خیال می کردم بازم موفق میشم اما همون موقع تمنا از خواب بیدار شد فوراً پرستارها رو خبرکرد،درست یادم نمی یاد ولی میدونم که داد می زدم« نمی خوام زنده بمونم»اصلاً نمی تونستم تو صورت تمنا نگاه کنم، روم نمی شد اولاً که چشماش پر اشک بود و دوم اینکه ما یه روز به هم قول داده بودییم:دوتا عاشق هرگزنمی میرن اگر هم مردن هر دوتا با هم می میرن.تمنا بعد از کلی گریه خیلی دلداریم داد بهم امید داد و قول داد هرجورشده به هم می رسیم؛بهم می گفت :دیدی تو تو عشق کم آوردی تو می خواستی منو تنها بذاری دیوونه لااقل به منم می گفتی تا با هم بمیریم، اون نه تنها یه تمنا بود بلکه یه فرشته نجات هم بود،منی که تا اون لحظه سعی داشتم زنده نمونم ،با حرفها و نازهای تمنا سعی کردم زنده بمونم چون دیگه تا مرگ فاصله ای نداشتم،خون زیادی ازم رفته بود.تمنا اون شب تا صبح بیدارو پرستارم بود وتا صبح کلی باهام شوخی کرد، مزه ریخت و حتی منو خندوند تا از مرگ نجاتم داد. فردا شب از بیمارستان مرخص شدم ،تمنا بدون اجازه خانواده اش تا اون موقع کنار من بود و همه حسابها روهم تسویه کرده بود و قصد داشت اون شب هم کنارم بمونه تا حالم حسابی خوب بشه ،قبول نمی کردم چون می دونستم از طرف خانواده اش خیلی براش بد می شه ،منو رسوند خونه وقتی رسیدیم خونه دیدم واویلا اوضاع خیلی غاراشمیشه، صاحب خونم زنگ زده شهرستان خانواده ام دارن میان،پدر مادر تمنا هم همه جا دنبال او گشتن ،نگفتم که آبجی کوچک تمنا از رابطه ما خبر داشت و اونروز مجبور شده بود وبا پدرش اومده بودن در خونه ما؛خانواده ام از راه رسیدن وقتی اوضاعم رو دیدن و از همه چیز مطلع شدن (عاشقیم،اعتیاد،خودکشی...)بدون هیچ پرسشی دستم رو گرفتن بردنم شهرستان و قرار شد از دانشگاه انصرافم بدهند ؛چند روز با سختی و دلتنگی تمنا گذشت از تمنا هم هیچ خبری نداشتم نمی دونستم چی شد، پدرش باهاش چه کرد آخه از همه چیز محروم بودم حتی تلفن زدن ،اماعصر روز چهارم که دیگه داشتم از دلتنگی می مردم،تلفن یه تک زنگ خورد یه دفعه جون گرفتم چون می دونستم تمناست همین که دوباره زنگ خورد فوری گوشی را بر داشتم، تا صداشو شنیدم گریه ام گرفت، خیلی خلاصه وآهسته بهم گفت که حالش خیلی خوبه اما نگران منه ،میدونستم دروغ میگه بهش یه پیشنهاد دادم گفتم اگه واقعاًدوست داری با من زندگی کنی بیا باهم فرار کنیم وگرنه فراموشم کن ،گفتم که تا هفته دیگه جوابمو بده اما اون بهم گقت:همین الان میگم :دیوونه !تا اون دنیا هم باهاتم ،گفتم پس تا هفته دیگه منتظرم باش.از اینجا به بعد کارم خیلی سخت بود آخه به هیچ چیز دسترسی نداشتم نه پول نه مدارکم حتی نه راهی به بیرون از خونه ؛خلاصه بگم به هر بدبختی بود5.6 روزبعد، از خونه فرار کردم وبه تمنا زنگ زدم که دارم میام و باهاش قرار گذاشتم تا بریم مشهد ؛باورم نمی شد تمنا به خاطر من از همه چیز ،خانواده اش دل بکنه وباهام بیاد اما وقتی تو سرمای سوزان دیماه دستهای گرمش رو تو دستم دیدم کاملاً باورم شد.تمنا عاشق من بود خیلی هم دوستم داشت . خیلی راحت با هم رفتیم مشهد و به آقا امام رضا پناه آوردیم و کنار حرم آقا عادی محرم شدیم؛ هنوزم بعد از چند روز باورمان نمی شد که واقعاً دیگه مال همیم، بهم رسیده ایم.دو سه روز گذشت ما اول دنبال یه دفتر ازدواج بودیم تا مدرک ازدواجمون رو بگیریم بعدش هم دنبال کار وخونه میگشتیم. پول زیادی هم نداشتیم ،به هر دفتر ازدواجی رفتیم کارمون درست نمی شد . یک هفته گذشت دیگه اصلاً پول نداشتیم کارمون هم جور نشد کم کم داشتیم نا امید می شدیم آخه می ترسیدیم که مجبور بشیم برگردیم ،قرار شد به یکی از دوستهام تماس بگیرم تاهم ازش بپرسم اوضاع چه خبره و هم ازش پول بگیرم ؛ غافل از این بودیم که همه راه هامون کنترل بود با همون تلفن بختمون برگشت، فردا شبش داداشم و پدر تمنا اومدن سر وقتمون و برگردوندمون شهرستان ،البته وقتی با رفتار تند ما دو تا روبرو شدن بهمون قول دادن که همون شهرستان واسمون جشن بگیرن و ما دوتا رو بهم برسونن ،قسم خوردن و ما هم سادگی کردیم وبرگشتیم، وقتی که کاملاً رسیدیم اونا با کمال نامردی و ناباوری با حقه و نیرنگ ما دوتا را از هم جدا کردند. منو اینبار دیگه کاملاً حبس کردند و تمنا هم مثل اون دفعه پدرش سیاه و کبود و زندانیش کرده بود.دیگه اصلاً از هم خبری نداشتیم منم روز به روز پیر و پیرتر می شدم،ماه ها گذشت درست شب عید نوروز بود که تلفنمون تک زنگ خوردآره تمنا بود(لازم به توصیف نیست) همه سرگرم تحویل سال بودن و ما دوتا دو ساعت حرف زدیم و گریه کردیم.البته یه جورایی باورم شده بود که دیگه بهم نمی رسیم باید همدیگه رو فراموش می کردیم اما هنوزم غیر ممکن بود قصد داشتم بهش بگم اما هرگز نتونستم چون هنوزم خیلی دوستش داشتم با این حال که می دونستم هنوزم محاله که بهم برسیم.تو محله مون همه قصه مو میدونستن. اوایل مهر ماه 85 بود که خانواده ام خیال کردن دیگه حسابی تمنا رو فراموش کردم و هر جور شده راضیشون کردم درسم رو ادامه بدهم.حالا دیگه عاشق نبودم مجنون نبودم دیگه می تونستم درسم رو ادامه بدم ،البته با حرفهای مکرر خانواده ام دوری از تمنا ،عشقم سرد شده بود اما از دوست داشتنش چیزی کم نشده بود بعد از 9 ماه دوباره تمنامو دیدم...اما عشقش در فصل خزون گل کرد و جوونه زد ریشه دووند تا قلب آرزو تا سراپای وجودم.باز هم همه خاطرات زنده شد اما متوجه شدم که اینبار همدیگر را صد برابر گذشته دوست می داریم.ولی نمی دانم چکار کنم فراموشش کنم که هنوزم محاله و به همدیگه هم نمیرسیم.با فرار یا سختی خیلی زیاد می تونم بهش برسم اما نمی دونم درسته یا نه؟ حالا هم بهم گفته تکلیف منو روشن کن چی بگم ؟آخه چون او یک ........ اینه اون مشکلی که دامن گیرمون بود . البته پدرش 35سال پیش اومده بود ایران یعنی تمنا همینجا بدنیا اومده و کاملاً فارسی و ایرانی بود . می خوام اینو بهم بگید به نظر شما: مشکلی واسم پیش نمیاد؟جامعه باهام کنار میاد؟مورد تحقیر قرار نمیگیرم؟ البته جای تاسف داره که اگه تمنای من آمریکایی،انگلیسی و یا کلاً غربی بود ،جامعه بدون اینکه به دین و زبان وفرهنگش فکر کنه،مورد تشویق هم قرارم میدادن اما تمنا هم شیعه مسلمان هم فارسی اصلا ایرانیه ...حالا ازشما دوستان عزیز میخواهم که کمکم کنید و بگویید اگر شما بجای من بودید چه می کردید؟؟ ببخشید که طولانی شد اینم آدرس ایمیلمه:

tamana_sina@ yahoo.com